تبليغاتX
حرف هایی برای نگفتن........

شب ست.

شبي آرام و باران خورده و تاريك.

كنار شهر بي غم, خفته غمگين كلبه اي مهجور.

فغان هاي سگي ولگرد مي آيد بگوش از دور,

بكرداري كه گوئي مي شود نزديك.

 

درون كومه اي كز سقف پيرش مي تراود گاه و بيگه قطره هائي زرد,

زني با كودكش خوابيده در آرامشي دلخواه.

دود بر چهرة او گاه لبخندي,

كه گويد داستان از باغ رؤياي خوش آيندي.

نشسته شوهرش بيدار, مي گويد بخود در ساكت پر درد:

ـ «گذشت امروز؛ فردا را چه بايد كرد؟»

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط پدیده |

هرگزنخواب کورش

 

 

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد                     بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست          حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت                 رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد

روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید                 زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند                      گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد



ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط پدیده |

فرياد

خانه ام آتش گرفته ست, آتشي جانسوز.

هر طرف مي سوزد اين آتش,

پرده ها و فرش ها را, تارشان با پود.

من به هر سو ميدوم گريان,

در لهيب آتش پر دود؛

 

وزميان خنده هايم, تلخ,

و خروش گريه ام, ناشاد,

از درون خسته سوزان,

مي كنم فرياد, اي فرياد! اي فرياد!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 5:40 بعد از ظهر توسط پدیده |

يك اتاق پر از عروسك براي كودك خفته بر تخت همسايه ي ما...

يك مشت هياهوي خام ...

يك پياله ترس از كابوس يك روياي آرام ...

يك ذره ذوق...

يك مثقال هوا براي نفس ...

يك فسقال نفس براي هوار كشيدن...

...................براي من...

...........اي دريغ...

+ نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط پدیده |

سلام به همگي.................

انگار يه سالي هست كه من از همه بي خبرم.

آخه مگه اين درس و مشق ميزاره،آهاي كسي صداي منو مي شنوه.....................من برگشتم!!!؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط پدیده |

موعودا! دیرهنگامى است که چشمان انتظار به راهت دوخته و جان و دل به شراره‏هاى اشتیاقت، سوخته‏ایم .

باغ آرزوها به ‏شوق بهار روى ‏تو خزان ها را مى‏شمارد و چکامه‏هاى خونین شقایق را مى‏نگارد؛

نرگس ها داغ هجر تو بر سینه دارند؛

عروسان چمن جز به مژده جمال دلارایت ‏سر ز حجله عیش برنیارند؛

اى دستت ‏دست کردگار!

معراج ‏نشینى بگذار از پرده غیبت ‏به درآى و رخسار محمدى بنمای؛

که خیل منتظران در فرودست وعیدهاى دنیایى، چشم بر بلنداى وعده دیدار تو دارند.

اى گوشوار عرش الهى! آرمان انتظار را به کوله ‏بار صبر و یقین، بر دوش مى‏کشیم و به ترنم آواى ظهور سرخوشیم؛ هر صبح و مساء، یاد طلوع تو را در سینه مى‏پرورانیم و پرتو چهره تو را در دیده نقش مى‏زنیم.

از ثرى تا به ثریا، دل هاى بى‏ قراران ، شیداى یک نگاهت .

از سوى ‏تا ماسوى جان هاى بى‏ پناهان، نثار قدم هایت .

بیا و روزه ‏داران غیبت را به افطار فرج بنشان و قضاى عهد انتظار را دستى برافشان.

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط پدیده |

دو تا کفتر
نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی
که روییده غریب از همگنان در ردامن کوه قوی پیکر
دو دلجو مهربان با هم
دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم
خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم
دو تنها رهگذر کفتر
نوازشهای این آن را تسلی بخش
تسلیهای آن این نوازشگر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط پدیده |


آبي بلند را مي انديشم ، و هياهوي سبز پايين را.
ترسان از سايه خويش ، به ني زار آمده ام.
تهي بالا را مي ترساند ، و خنجر برگ ها به روان فرو مي رود.
دشمني كو ، تا مرا از من بركند ؟
نفرين به زيست : تپش كور !
دچار بودن گشتم ، و شبيخوني بود. نفرين !
هستي مرا برچين ، اي ندانم چه خدايي موهوم!
نيزه من ، مرمر بس تن را شكافت
و چه سود ، كه اين غم را نتواند سينه دريد.
نفرين به زيست : دلهره شيرين !
نيزه ام - يار بيراهه هاي خطر - را تن مي شكنم.
صداي شكست ، در تهي حادثه مي پيچد . ني ها بهم مي سايد.
ترنم سبز مي شكافد:
نگاه زني ، چون خوابي گوارا، به چشمانم مي نشيند.
ترس بي سلاح مرا از پا مي فكند.
من - نيزه دار كهن - آتش مي شوم.
او - دشمن زيبا- شبنم نوازش مي افشاند.
دستم را مي گيرد
و ما - دو مردم روزگاران كهن- مي گذريم.
به ني ها تن مي ساييم، و به لالايي سبزشان ، گهواره روان را نوسان مي دهيم.
آبي بلند ، خلوت ما را مي آرايد.

                                           "سهراب"
+ نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط پدیده |

داشتم فیزیک۲ می خوندم(فکر کن شب امتحانی چه فکرایی از سر آدم می گذره ...)متوجه تصویر آذرخش اول فصل الکتریسیته ی ساکن شدم واز اون موقع این سوال برام پیش اومد که:
چرا آذرخش مستقیما به زمین برخورد نمیکنه و قبل از برخورد منشعب می شه؟
اونقدر ذهنم مشغول شد که آخر شبی بیخیال درس خوندن شدم ویه بهونه برای خوابیدن پیدا کردم. 
+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 2:27 قبل از ظهر توسط پدیده |

تصمیم گرفتم از حالا به بعد،هر چند وقت یک بار ،یه سوال طرح کنم و دنبال جوابش بگردم خوشحال میشم هر کسی اطلاعاتی در مورد موضوع طرح شده داره تو این راه کمکم کنه
میخوام از رنگ آسمون شروع کنم...

    چرا آسمون آبی رنگه؟
                                             

بعد از این که( با کمک شما )جوابش رو پیدا کردم، همگی رو در جریان می زارم ...             
+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 2:1 قبل از ظهر توسط پدیده |