تبليغاتX
حرف هایی برای نگفتن........
در هوای دلتنگی و ابهام...

از چه؟!

در هوای سکوت و ترس...

از که؟!

من گم شده ام در این هیاهویِ بی ... اتمام...

من گم شده ام در این وحشتِ بی ... اتمام...

گم کرده ام خودم را

و...

تو را...

کجا؟

کِی؟

نمیدانم...

به چه هنگامه ای خواهمت یافت...

دلهره ای سخت فریبنده،

دلم را در یک تپش سیاه،

محبوس کرده...

دلهره از هیچ جا،

ترس از هیچ وقت،

و شاید هم از...

هیچ کس...

و باز،

تنهایی...




+ نوشته شده در شنبه 22 بهمن1390ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط پدیده |

- "گفتی : دوستت دارم و من به خیابان رفتم ، فضای اتاق برای نفس کشیدن کافی نبود! " یه اسمس بود که صفحه ی گوشیمو روشن کرد ... بیشتر از یه اسمس بهش فکر کردم ، ارزششو داشت ...

- جز صدای کولر و اگه دقیق تر شی 2 شایدم 3 تا جیرجیرک صدایی نمی شنوی ، از نیمه شب گذشتم دارم به صبح می رسم...

- دوباره همون آهنگای همیشگیه ام پی فورم میشه همدمه خواب ...

+ نوشته شده در شنبه 15 مرداد1390ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط پدیده |

دروغ بگو!بیشتر!!

از جنس همان دروغ های همیشگی...

ومن می شنوم!

ومثله همیشه تومرا چه ساده لو می پنداری...

بازهم بگو

منه ساده لو می شنوم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط پدیده |

با هم اتاقیم حرفم شد ، سره جم فقط یه جمله گفتم...دیگه نمی خوام صداتو بشنوم ... همین... ولی خیلی شنیدم ، اصلا منصفانه نبود ...

رفتم زیر پتو و تاصب گریه کردم ، صب اونقدر پلکام پف کرده بود که کلاس تکنیک پالسم که سه تا غیبت داشتم پرید... 

بخشیدمش بخاطر خودم...




+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند1389ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط پدیده |

گاهی حرفی نیست برای گفتن وتنها سکوت سهم توست و گاهی آنقدر حرف داری که مدام زیر لب مزه مزه اشان می کنی اما گوشی نیست برای شنیدن، در هر صورت تو می مانی با گورستانی از حرف های نگفته در دل که اگر خیلی خوش شانس باشی شاید بتوانی در زیر خاک برای گور همجوار نجوایش کنی...

....

نم نمک باران می بارید و من خیستر می شدم ... کاش چترم را آورده بودم...

....

بد بود ، امیدی به قبولی ندارم با این حال...

+ نوشته شده در یکشنبه 8 اسفند1389ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط پدیده |

...دروغ...

...دروغ...

...دروغ...

شهر پر از گندآب و تعفن دروغ...

مادران به دروغ مادری می کنند و

پدران به دروغ پدری و

فرزندان نیز به دروغ ...

شاید خدا نیز...

سر به بیابان خواهم نهاد...

+ نوشته شده در سه شنبه 12 مرداد1389ساعت 2:26 قبل از ظهر توسط پدیده |

گویی اولین روز بهار اولین روز آفرینش است...

سال نو همگی مبارک...!

+ نوشته شده در یکشنبه 1 فروردین1389ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط پدیده |

شکوهی در جانم تنوره میکشد...

گویی از اکترین هوای کوهستان ،

لبالب،

قدهی در کشیده ام!

در فرصت میان ستاره ها

شلنگ انداز ،

رقصی می کنم...!

دیوانه!به تماشای من بیا!

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 اسفند1388ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط پدیده |

 "تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد.من با صدای پایی آشنا خواهم شدکه با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید.بعلاوه خوب نگاه کن.آن گندم زارها را در آن پایین می بینی ؟من نان نمی خورم و گندم در نظرم چیز بیفایده ایست. گندم  زارها مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازند.اما تو موهای طلایی داری و چقدر خوب خواهد شد آنوقت که مرا اهلی کرده باشی .چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت آنوقت من صدای وزیدن باد را در گندم زار دوست خواهم داشت..."

اینو آقا روباهه به شهریار کوچولو میگه! 

گه گداری که دلم برا خیلی چیزا تنگ میشه،میشینم مثل بچه ها،شروع می کنم به خوندنش...

+ نوشته شده در شنبه 24 بهمن1388ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط پدیده |

کهکشان ها کو زمینم؟.. زمین کو وطنم؟..وطن کوخانه ام؟..خانه کومادرم؟.. مادر کو کبوترانم؟ . . معنای این همه سکوت چیست؟؟  .. من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟؟؟.. کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم.. کاش... .

....................................................................

 سیاه سیاهم، با زرد هماهنگم کن استاد. . گاه حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلو را حفظ میکند.

………………………………………..............

 گز میکنم خیابان ها چشم بسته از بر را ، میان مردمی که حدوداً میخرند و حدوداً میفروشند، در بازار و بورس چشم ها و پیشانی ها . . و بخار پیشانی ام حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد.

............................................................

 زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره میترسم.. دین را دوست دارم ولی از کشیش ها میترسم.. قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها میترسم.. عشق را دوست دارم ولی از زن ها میترسم.. کودکان را دوست دارم ولی از آیینه میترسم..سلام را دوست دارم ولی از زبان میترسم. . من میترسم پس هستم اینچنین میگذرد روز و روزگار من. . من روز را دوست دارم ولی از روزگار میترسم.

..............................................................

 برای اعتراف به کلیسا میروم.. رو در روی علفهای روئیده بر دیوار کهنه می ایستم و همه ی گنهاهن خود را یکجا اعتراف میکنم.. بخشیده خواهند شد به یقین . .  علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند.

                                                                                          "حسین پناهی"

                                                                   برگرفته از:http://www.raheparsi.blogfa.com/

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 بهمن1388ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط پدیده |