اينجا چرا ميتابي؟ اي مهتاب, برگرد
اين كهنه گورستان غمگين ديدني نيست
جنبيدن خلقي كه خشنودند و خرسند
در دام يك زنجير زرين, ديدني نيست
مي خندي, اما گريه دارد حال اين شهر
ششصد هزار انسان, كه برخيزند و خسبند
با بانگ محزون و كهنسال نقاره
دايم وضو را نو كنند و جامه كهنه
از ابروي خورشيد, تا چشم ستاره
وز حاصل رنج و تلاش خويش محروم
از زندگي اينجا فروغي نيست, الاك
درخشم آن زنجيريان خرد و خسته
خشمي كه چون فريادهاشان گشته كمرنگ
با مشت دشمن در گلوهاشان شكسته
و اندر سرود بامداديشان فشرده ست
زينجا سرود زندگي بيرون تراود,
همراه گردد با بسي نجواي لب ها؛
با لرزش دل هاي ناراضي همآهنگ,
آهسته لغزد بر سكوت نيمشب ها.
و اينست تنها پرتو اميد فردا