تبليغاتX
حرف هایی برای نگفتن........

 اينجا چرا ميتابي؟ اي مهتاب, برگرد

اين كهنه گورستان غمگين ديدني نيست

جنبيدن خلقي كه خشنودند و خرسند

در دام يك زنجير زرين, ديدني نيست

مي خندي, اما گريه دارد حال اين شهر

 ششصد هزار انسان, كه برخيزند و خسبند

با بانگ محزون و كهنسال نقاره

دايم وضو را نو كنند و جامه كهنه

از ابروي خورشيد, تا چشم ستاره

وز حاصل رنج و تلاش خويش محروم

 از زندگي اينجا فروغي نيست, الاك

درخشم آن زنجيريان خرد و خسته

خشمي كه چون فريادهاشان گشته كمرنگ

با مشت دشمن در گلوهاشان شكسته

و اندر سرود بامداديشان فشرده ست

 زينجا سرود زندگي بيرون تراود,

همراه گردد با بسي نجواي لب ها؛

با لرزش دل هاي ناراضي همآهنگ,

آهسته لغزد بر سكوت نيمشب ها.

و اينست تنها پرتو اميد فردا

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط پدیده |