آبي بلند را مي انديشم ، و هياهوي سبز
پايين را.
ترسان از سايه خويش ، به ني زار آمده ام.
تهي بالا را مي
ترساند ، و خنجر برگ ها به روان فرو مي رود.
دشمني كو ، تا مرا از من
بركند ؟
نفرين به زيست : تپش كور !
دچار بودن گشتم ، و شبيخوني بود.
نفرين !
هستي مرا برچين ، اي ندانم چه خدايي موهوم!
نيزه من ، مرمر بس
تن را شكافت
و چه سود ، كه اين غم را نتواند سينه دريد.
نفرين به زيست
: دلهره شيرين !
نيزه ام - يار بيراهه هاي خطر - را تن مي شكنم.
صداي
شكست ، در تهي حادثه مي پيچد . ني ها بهم مي سايد.
ترنم سبز مي
شكافد:
نگاه زني ، چون خوابي گوارا، به چشمانم مي نشيند.
ترس بي سلاح
مرا از پا مي فكند.
من - نيزه دار كهن - آتش مي شوم.
او - دشمن زيبا-
شبنم نوازش مي افشاند.
دستم را مي گيرد
و ما - دو مردم روزگاران كهن-
مي گذريم.
به ني ها تن مي ساييم، و به لالايي سبزشان ، گهواره روان را
نوسان مي دهيم.
آبي بلند ، خلوت ما را مي آرايد.
"سهراب"
+
نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط پدیده
|